خرید بک لینک

یکی از کارهایی که برایم جذابیت دارد این است که وقایعی را که طی نت گردی و بطور اتفاقی از آن مطلع می شوم و یک جورهایی ممکن است به من ربط داشته باشد یا برایم مهم باشد خصوصا وقتی چهره های آشنا را در عکسها می بینم و می شناسم، مثلا یک رویداد فرهنگی- اجتماعی ، برگزاری کنسرت یا تئاتری در شهرم، گزارش خبری، ... می روم سراغ آرشیو مطالبم تا ببینم در همان تاریخ مثلا بهمن 92 من در چه حالی بودم.

برچسب: باز جوید روزگار وصل خویش, نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

دلم بی دلیل گرفته. بی دلیل ِ بی دلیل هم که نه، اما فقط چند تکه ابر خاکستری ست. در صورتی که قبلا وقتی آسمان آن تیره تر از اینها هم بود، باز دلم منفذی پیدا می کرد که از پشت ابرها بیرون بیاید. شاید بهتر باشد بگویم دلم کوچک شده، گنجایش اش تمام شده، به هر بهانه ی کوچکی زود می گیرد. تابستان دارد تمام می شود و من هنوز هیچ تصمیم یا برنامه ای برای سفر به زادگاهم ندارم. شازده تا 15 شهریور کلاس دارد(گفته بودم رشته ی ریاضی فیزیک دبیرستان نمونه دولتی قبول شده؟) علاوه بر آن هر دویشان تا 16 ام کلاس زبان دارند. با اینکه تکلیف ام روشن است و می توانم برای 17 شهریور بلیط هواپیما ی

برچسب: نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

سه شنبه تصمیم داشتم یک پست بگذارم و از دوستان در مورد سفر به اصفهان راهنمایی بگیرم. جاهای دیدنی اصفهان را که از هر توریست در اقصی نقاط جهان سوال کنی مثل بلبل جواب می دهد اما بیشتر می خواستم در مورد رستوران های سنتی خوب برای خودمان و فست فود برای بچه ها سوال کنم که ورق برگشت. سفرمان کنسل شد و به جای نوشتن پست اصفهان، نالیدنم را روی آنتن فرستادم و به جای سرچ کردن رستوران خوب چهارشنبه غروب یک مشت نخود لوبیا خیس کردم که برای فردایش آش رشته درست کنم. در همین اوضاع و احوال کسالت بار بودیم که آقای خانه پیشنهاد داد برای پنجشنبه شام دوستان مان را دعوت کنیم . آش ک

برچسب: نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

همیشه دوست داشتم مادرم مثل مادر همکلاسی ام که خانم فلان سرهنگ بود یا مامان آن یکی که آرایشگر بود، بی حجاب باشد با ناخن های همیشه لاک زده و رنگ موی بلوند. اهل سینما رفتن و رقصیدن. خب دوران طاغوت بود و این انتظار خیلی دور از واقعیت نبود. اما مادرم تا حدودی مذهبی بود . این "تا حدودی " یعنی اینکه حجابش یک چادر نازک بود که نه در خاطرات من، بلکه در عکس های جشن عروسی برادرم همان چادر نازک را هم سر نکرده. اما باز هم در حد انتظار من نبود. آن موقع فکر می کردم دلیلش اختلاف سنی حدود 40 سال باشد. چون خواهر و برادرهای بزرگترم خاطرات متفاوتی از او بیاد داشتند. بعد از تصادف و

برچسب: زنده باد مامان, نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

مطمئنم اولین نفری که پی برد عکسهای اینستا را می شود زوم کرد من بودم. چون بعد از میلیونها مرتبه که زوم می کردم و کنف می شدم باز هم فراموش می کردم و ناخودآگاه روی عکس زوم می کردم. چهارشنبه بود که طبق معمول به اشتباه روی عکسی از صفحه دکوراسیون منزل زوم کردم و در کمال تعجب عکس را با چنان بزرگنمایی دیدم که حتی یک جفت جوراب مچاله شده زیر مبل را هم تشخیص دادم !!!

مرسی اینستاگرام

برچسب: نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

همانطور که قبلا هم گفته ام آقای خانه همیشه روی بشکه ی باروت نشسته و منتظر یک جرقه ست برای انفجار! من هم همیشه در نقش سطل آب یخ برای خاموش کردن فتیله ی بشکه. اما یک وقتهایی مثل همین شنبه ای که گذشت، هنگام عبور از عرض خیابان و در غیاب سطل آب یخ، بشکه ی باروتش با جرقه ای که یک موتور سوار می زند منفجر می شود و نتیجه اش می شود شکستن انگشت کوچک و پشت دست راست و انگشت شست دست چپ و کنسل شدن برنامه ی سفر دو هفته ای من و بچه ها به ولایت . وقتی هر دو دست آقای خانه قرار است تا یکماه در گچ باشد و از عهده ی کمترین کارهای شخصی اش مثل رانندگی یا باز و بستن دکمه ی پیراهن بر نمی آ

برچسب: نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

نظم دوباره به زندگی ما برگشت! بیدار شدن های ساعت 9 و 10 و نیم ساعت غلتیدن توی تختخواب، جایش را به پریدن اجباری از خواب با زنگ گوشی در ساعت 6 داده. زمان خوابیدن های ساعت 2 و 3 نیمه شب به ساعت 10 شب تبدیل شده. صبحانه ی مفصل و با اشتهای ساعت 11 به صبحانه ی یک لقمه ای و بی اشتهای ساعت 6 و نیم تبدیل شده. ناهار به جای ساعت 3 و 4 بعدازظهر، ساعت 11/5 آماده است. پیاده روی های صبحگاهی ام را بعد از رساندن دخترک به مدرسه از سر گرفته ام. حالا دیگر هر روز از سبزی فروش مقابل مدرسه سبزی خوردن می گیرم. احتمالا از حالا به بعد می توانم وقت بیشتری برای وبلاگم، خصوصا دوستان عزیزم بگذارم.

برچسب: مهر آمد,باز مهر آمد,ماه مهر آمد,به آمدن مهر می اندیشم,اول مهر آمد,خوش آمد مهر,بازهم اول مهر آمده بود,خوش آمدگویی مهر,باز اول مهر آمده بود, نویسنده: کیارش اسماعیلی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 18:48

صفحه بندی